تبليغاتX
آليس خانوم

آليس خانوم

. . .


این نگاه را میشناسم

انگار تمام راز های هستی
در پرده نازک اشک پوشیده شده است

لبها خاموشند
حتی دستها برای مخفی کردن کلمات به کمک لبها رفته اند
عریان و بی دفاع . . .در برابر تقدیر

اندوهی بزرگ که در یک کالبد ظریف و کوچک جای نمی گیرد
و چشمها نمی از یمی را به تصویر میکشند

و من در آستانه دروازه باران خورده ی چشمها
روح خود را عریان کرده ام
تا در همان جاری زلال اشک

بارها و بارها دل خود را غسل تعمید بدهم. . .

نگاهت را میشناسم
چرا که دلم بارها در دریاچه زلال آن

به تعمید عشق رفته است . . .


[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 19:40 ] [ آليس ] [ ]


ایستگاه

سالهاست ساکن همین ایستگاهم
به ان امید که روزی از راه برسی
و من تمام روزهای نداشتنت را
در تلاقی نگاه و اغوش دستهایت
جا بگذارم. . .
[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 4:17 ] [ آليس ] [ ]


من مسئول گلمم...!

روباه گفت: -سلام.
شهريار کوچولو برگشت اما کسی را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اينجام، زير درخت سيب...
شهريار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!بس که خوشگلی آدم دلش میخواد نگات کنه.
روباه گفت: -يک روباهم من.
شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.
شهريار کوچولو آهی کشيد و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: -اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اينجا نيستی. پی چی می‌گردی؟
شهريار کوچولو گفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش می‌دهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ می‌گردی؟
شهريار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: -يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
-ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا می‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ی عالم موجود يگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شهريار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگيرم می‌شود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين کره‌ی زمين هزار جور چيز می‌شود ديد.
شهريار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ی زمين نيست.
روباه که انگار حسابی حيرت کرده بود گفت: -رو يک سياره‌ی ديگر است؟
-آره.
-تو آن سياره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکيان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -هميشه‌ی خدا يک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی يکنواختی دارم. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ی مرغ‌ها عين همند همه‌ی آدم‌ها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ می‌کند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگيم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پايی را می‌شناسم که باهر صدای پای ديگر فرق می‌کند: صدای پای ديگران مرا وادار می‌کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه‌ای مرا از سوراخم می‌کشد بيرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را می‌بينی؟ برای من که نان بخور نيستم گندم چيز بی‌فايده‌ای است. پس گندم‌زار هم مرا به ياد چيزی نمی‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهليم کردی محشر می‌شود! گندم که طلايی رنگ است مرا به ياد تو می‌اندازد و صدای باد را هم که تو گندم‌زار می‌پيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شهريار کوچولو جواب داد: -دلم که خيلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. بايد بروم دوستانی پيدا کنم و از کلی چيزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر برای سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
شهريار کوچولو پرسيد: -راهش چيست؟
روباه جواب داد: -بايد خيلی خيلی حوصله کنی. اولش يک خرده دورتر از من می‌گيری اين جوری ميان علف‌ها می‌نشينی. من زير چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هيچی نمی‌گويی، چون تقصير همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زير سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز يک خرده نزديک‌تر بنشينی.

فردای آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بيايی من از کجا بدانم چه ساعتی بايد دلم را برای ديدارت آماده کنم؟... هر چيزی برای خودش قاعده‌ای دارد.
شهريار کوچولو گفت: -قاعده يعنی چه؟
روباه گفت: -اين هم از آن چيزهايی است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزی است که باعث می‌شود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچی‌های ما ميان خودشان رسمی دارند و آن اين است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهای ده می‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: برای خودم گردش‌کنان می‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچی‌ها وقت و بی وقت می‌رقصيدند همه‌ی روزها شبيه هم می‌شد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتی نداشتم.

به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير می‌شود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنيم و من به عنوان هديه رازی را بهت می‌گويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالی هستيد. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر می‌بيند مثل شما. اما او به تنهايی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تايی که می‌بايست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها يا خودنمايی‌ها و حتی گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...

شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم...

[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 19:36 ] [ آليس ] [ ]


[ جمعه چهارم آذر 1390 ] [ 15:38 ] [ آليس ] [ ]


 

SaliJooN.Info - گروه اینترنتی سالیجون

پاییز را دوست دارم، به خاطر باران های بی هوا... به خاطر بوی خاک نم خورده...
پاییز را دوست دارم، به خاطر تنوع رنگ هایش... به خاطر زرد سرخ و ارغوانیش، کنار سبز تیره و آسمان آبی...

پاییز را دوست دارم، به خاطر غروب های آرام و پر از رنگ اش...
پاییز را دوست دارم، به خاطر خنکاش و لباس های نیمه گرمی که جیب دارند و پتو...
پاییز را دوست دارم، به خاطر برگریزان اش... به خاطرخش خش برگها زیر پاهایم

پاییز را دوست دارم، به خاطر میوه های پاییزه اش...
به خاطر ازگیل رسیده.... به خاطر لبو ی داغ...
به خاطر بوی نارنج... به خاطر لیموترش های درشت و زرد...
به خاطر گریپ فوروت سرخ از نیمه دو تا شده که با نمک بخوری...
به خاطر بوی دست هایی که نارنگی پوست کنده... به خاطر اسانس پرتقال پخش شده در فضا...
به خاطر انار... به خاطردانه های مقدس انار... به خاطر انار دان شده ی ترش و شیرین، با نمک و گلپر...

پاییز را دوست دارم، به خاطر شب های طولانی ای که نماز صبح اش قضا نمیشود و شعرخوانی شبانه دارد...
پاییز را دوست دارم، به خاطر میانه رو بودنش، که نه سرد است و نه گرم، که نه اول است و نه آخر...
پاییز را دوست دارم، فارغ از دغدغه هایی که دوستشان ندارم، فارغ از فکر کردن به شروع مدرسه و اینها...
فارغ از چیزهایی که دوست ناداشتنی میشوند و دلتنگ کننده... فارغ از روزهای پشت هم ابری و بی باران...
فارغ از دلتنگی و بغض... فارغ از خاطره رفتن ها... فارغ از خاطره جاده ها... فارغ از خاطره دوری ها...
فارغ از خاطره روزهای تحصیل و دوری...
پاییز را دوست دارم، به خاطر خودش... به خاطر فصلِ خدا بودنش.... به خاطر همه خوبی هایش....

[ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 ] [ 11:17 ] [ آليس ] [ ]


زندگی

زندگی آرام است، مثل آرامش یک خواب بلند.

زندگی شیرین است، مثل شیرینی یک روز قشنگ.

زندگی رویایی است، مثل رویای ِیکی کودک ناز.

زندگی زیبایی است، مثل زیبایی یک غنچه ی باز.

زندگی تک تک این ساعتهاست،

زندگی چرخش این عقربه هاست،

زندگی راز دل مادر من.


زندگی پینه ی دست پدر است،

زندگی مثل زمان در گذر است ...
[ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 0:2 ] [ آليس ] [ ]


رفتن...

نوبت من شده بود

که معلم پرسید

صرف کن رفتن را

و شروع کردم من

رفتم ، رفتی ، رفت ...

و سکوتی سرسخت

همه جا را پر کرد

سردی ِ احساسش

فاصله را رو کرد

آری رفت و رفت

و من اکنون تنها

مانده ام در اینجا

شادی ام غارت شد

من شکستم در خود

سهم من غربت شد

من دچارش بودم

بغض یک عادت شد

خاطرات سبزش

روی قلبم حک شد

رفت و در شکوه شب

با خدا تنها شد

و حضورش در من

آسمانی تر شد

اشک من جاری شد

صرف ِ فعل ِ رفتن

بین غم ها گم شد

و معلم آرام

روی دفترم نوشت

تلخ ترین فعل جهان است رفتن...

[ یکشنبه هفدهم مهر 1390 ] [ 16:55 ] [ آليس ] [ ]


ملاصدرا

ملا صدرا ميگويد:

خداوند بينهايت است ,


لا مکان و بی زمان,


اما به قدر فهم تو کوچک ميشود و به قدر نياز تو فرو می آيد,


به قدر آرزوی تو گسترده ميشود و به قدر ايمان تو کار گشا,


يتيمان را پدر ميشودو مادر ,


محتاجان برادری را برادر ميشود,


عقيمان را طفل ميشود, نا اميدان را اميد, گمگشتگان را راه ميشود,


در تاريکی ماندگان را نور ميشود,


رزمندگان را شمشير ميشود,


بيماران را شفا ميشود,


محتاجان به عشق را عشق ميشود,


پيران را عصا ميشود,


خدا وند همه چيز ميشود همه کس را,


به شرط اعتقاد, به شرط پاکی دل, به شرط پاکی روح,


به شرط پرهيز از معامله با شيطان,


بشوييد قلب هايتان را از هر احساس نا روا,


و مغز هايتان را از هر انديشه خلاف و زبانتان را از هر گفتار ناپاک,


و دست هايتان را از هر آلودگی در بازار,


و بپرهيزيد از ناجوان مردی ها, نا راستی ها ,


چنين کنيد تا ببينيد چگونه خدا با کاسه ای خوراک و تکه ای نان بر سر سفره هاتان مينشيند ,


در دکان هايتان ترازو هايتان را ميزان ميکند,


و در کوچهای خلوت شب با شما آواز ميخواند...

[ جمعه هشتم مهر 1390 ] [ 18:42 ] [ آليس ] [ ]


....

خطی کشید روی تمام سوال ها


تعریف ها ،معادله ها،احتمال ها


خطی کشید روی تساوی عقل و عشق


خطی دگر به قاعده ها مثال ها


خطی دگر کشید به قانون خویشتن


قانون لحظه ها و زمان ها و سال ها


از خود کشید دست و به خود نیز خط کشید

خطی به روی دفتر خطها و خال ها


خطها به هم رسید و به یک جمله ختم شد


با عشق ممکن است تمام محال ها

[ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ] [ 1:2 ] [ آليس ] [ ]


شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ترا با لهجه گلهاي نيلوفر صدا كردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم

پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس

تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روئيد با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي

دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم

همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را بروي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد واكردم

نمي دانم چرا رفتي

نمي دانم چرا؛ شايد خطا كردم

و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي

نمي دانم كجا؛تاكي؛براي چه؛

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد

و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت

كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضي كرد

كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد

هنوز آشفته چشمان زيباي توام

برگرد!

ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد

كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل

ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر

نمي دانم چرا؟شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم..........

[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 13:58 ] [ آليس ] [ ]